![]() |
![]() |
|
| کافی نت کیمیا نت |
ادامه مطلب |
|||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:6 توسط رضا |
|
|||||||
|
http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=114013402 انتخاب بهترین صدای تاریخ از بین 126 خواننده مشهور جهان
اگر شما هم از علاقه مندان صدای بی همتای استاد محمدرضا شجریان هستید ، توسط لینک بالا به این صفحه بروید و در نظرسنجی شرکت نمایید. چنانچه از اینترنت Dial up استفاده می کنید، به هنگام بارگذاری صفحه ی نظرسنجی صبور باشید و در انتخاب بهترین صدای تاریخ از بین 126 خواننده مشهور جهان به استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان رای دهید. با ورود به لینک بالا روی عکس استاد، روی علامت مثبت(+) کلیک کرده و بعد از گذاشتن کامنت گزینه را کلیک کنید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:13 توسط رضا |
|
|
همیشه وقتی که میخواهیم با یک فرد جدید یا دوستی که از طریق اینترنت با وی آشنا شدهایم برای اولین بار قرار ملاقات حضوری بگذاریم، بیشتر از اوقات دیگر به سر و وضع خود میرسیم. این قضیه در مراسم پیش از ازدواج و جلسۀ اول خواستگاری بیشتر مشهود است. همچنین در مورد استادان و معلمانی که برای اولین در کلاسها حاضر میشوند و تمام تلاششان در این است که با همان برخورد اول نظر دانشجویان و دانشآموزان را به خود جلب نمایند.
برخورد اول در برقراری دوستیها و ارتباطات بسیار موثر بوده و نقش اساسی در پایداری ارتباط دارد. بسیاری از ما این قضیه را زیاد مهم تلقی نکرده و گاهی اوقات در همان برخورد اول تاثیر منفی بر روی مخاطب خود گذاشته و باعث میشویم که وی برای آخرین بار با ما ملاقات حضوری داشته باشد. این تصویر را مشاهده فرمایید : احتمالا دراینجا شما تصور میکنید که این نیم تنۀ یک موتور سوار ورزشکار است که با سرعت زیاد در حال حرکت در اتوبان است و لباسهایی جذاب داشته و موتور او بسیار گران است اما شما در برخورد اول وی را چنین دیدید و در واقع در برخورد اول او خود را به شما چنین نشان داد. (ادامۀ تصویر در آخر این متن است) بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:57 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:21 توسط رضا |
|
|
لبیک اللهم لبیک سلام به همه عزیزان روز عرفه رو تبریک میگم و از همتون التماس دعا برای خودم و بقیه دوستان دارم . مطالب روز عرفه و همینطور پیامکای این روز رو در ادامه مطلب بخونید .. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:38 توسط رضا |
|
|
چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالي كه: 1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند. 2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است. بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند. 3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند. 4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود. پس 126 در روز باقي ميماند. 5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند. 6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است. اين خود 15 روز است. پس 81 روز باقي ميماند. 7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند. 8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند. 9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد. پس 6 روز باقي ميماند. 10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است . 11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند. 12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست. چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!! نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:0 توسط رضا |
|
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. داروسازگفت: مرد لبخندي زد وگفت: فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ گاهی آدم اتفاقاتی اطرافش می بینه و می شنوه که باور کردنش کمی سخته اما واقعیه شما خودتون تا حالا این رو شاید بارها تجربه کرده باشید و چه خوب می شه که خود شما هم کسی باشید که این اتفاقات رو برای دیگران رقم زده باشید ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:47 توسط رضا |
|
|
اما داستان واقعی این تصاویر عجیب و تکان دهنده در دنیای وحش:
یک صبح سه شنبه در حالی که عکاس به همراه تیم همراهش برای یافتن رد پایی از شیرها به سمت جنوب Madikawe حرکت می کنند به طور کاملا غیر منتظره با لاشه یک بز کوهی و شیری در حال نفس نفس زدن در کنار لاشه او روبرو می شوند. شیر که مشخص است تازه شکار خود را بر زمین زده است کنار لاشه حرکت می کند. اما بر خلاف آنچه انتظار می رود، شیر ماده شکار خود را نمی خورد. عکاس که از دور شاهد این ماجراست شروع به تصویر برداری می کند. در زیر تصاویر این حادثه نادر را می بینید: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:36 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:0 توسط رضا |
|
|
دیروز فردی که جلوی موفقیت شما را می گرفت در گذشت!
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود، دعوت مىکنیم.» در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد، هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند، ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: «تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رییستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:36 توسط رضا |
|
|
1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست. 2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید 3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید. 4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم….» 5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان). 6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید. 7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند. 8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید. 9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید. 10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:6 توسط رضا |
|
|
هر کسی دوتاست ... و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ... ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور ... اما کسی را نداشت ... و خدا آفریدگار بود . و چگونه می توانست نیافریند ... زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ...
و با نبودن چگونه توانستن بود ... ؟ و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت ... حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم ... و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند ...
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ... درونش از آنها سرشار بود ... و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ... ؟ و خدا بود و عدم ... جز خدا هیچ نبود ... در نبودن ، نتوانستن بود ... با نبودن نتوان بودن ... .... ....
و خدا تنها بود ... هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت ...
" دکتر علی شریعتی " |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:32 توسط رضا |
|
|
موتورهاي جستجو (Search Engine) سايتهايي هستند كه داراي برنامه جستجو گر ميباشد از جمله موتورهاي جستجوگر معروف ميتوان موارد زير را نام برد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:15 توسط رضا |
|
|
مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم كه تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ... جمله روز : برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن (دالای لاما) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:10 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:40 توسط رضا |
|
|
«ابراهام لينکلن» گفته است اغلب مردم تقريباً به همان اندازه اي شاد هستند که انتظارش را دارند. در واقع آنچه که در زندگي براي ما رخ مي دهد آنقدر ها تعيين کننده شادي ما نيست، بلکه بيشتر نوع واکنش ما نسبت به آن رخدادهاست که نقش تعيين کننده دارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:26 توسط رضا |
|
|
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : نه خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. *من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد* خدا گفت : نه خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خدا گفت : نه خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی. خدا گفت : نه خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب)) شاد باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:8 توسط رضا |
|
|
خدایا! به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه های میان بر را نشان بده. خدایا! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان ماده خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد. خدایا! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیت ، دوست داشتن بی آنكه دوست بداند ، روزی كن! خدایا! مرا با ابتذال به آرامش و خوشبختی مكشان ! اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا كن ! لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عزیز به جانم ریز! خدایا! اندیشه و احساس مرا به حدی پایین میاور كه زرنگی های حقیر و پستی های نكبت بار و پلید شبه آدم های اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست می دارم بزرگواری گول خور باشم تا ، همچون اینان ، كوچكواری گول زن! دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:53 توسط رضا |
|
|
می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:43 توسط رضا |
|
|
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.
لطفاً آمین بگوئید: بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:49 توسط رضا |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم. تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید . می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره . ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!! حالا من چه بگم به ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 21:9 توسط رضا |
|
|
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید. مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد. ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم. مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود. مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود... چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم. چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت. اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ” شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانهای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند. جمله روز : باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:15 توسط رضا |
|
|
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم. نظر بدین خب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:19 توسط رضا |
|
|
عصر یک جمعه دلگیر ،دلم گفت بنویسم از یک عشق
عشقی که به اخلاص نرسیده است غم عشقی که به منزل نرسیده! عشق به مقصود نرسیده است زخمم نمک خورده بال و پرم سوخت که؛ زمین خورده تنم،سوخته از بار گناه است سرم پایین از شرم، کمر خم از بار گناه است... پس تو کجایی ؟ دلنگرانم ... !
دلم در پی سویت .... چشم نگرانست کجایی مرحم زخمم...؟ تو کجایی ای گل نرگِس زهرا(س) شده ام باز هوایی..توکجایی؟ نشوم گمگشته بی صاحب ؟!؟ پس تو کجایی؟ بیا آقا گمگشته راهم ... پرگناه بی سر سامانم ... .... آقا مگر این عشق ارباب ندارد؟ مگر این دل زخم خورده درمان ندارد؟ بیا ای مرحم جانــــــــم عصر این جمعه دلگیر تــــــو را به جان مادرت ... رهایم نکن آقا دلم پرگناه است با دل آواره شدم سنگ ؛ چاره ندارم... آه شکستم... شکستم ... شکستم.. ه ه ه ه ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:32 توسط رضا |
|
|
مقام : 1 ارزش خالص دارایی : millions $ 1,500 سن : 52 مجرد شغل : مجری تلویزیونی
J.K. Rowling مقام : 2 ارزش خالص دارایی : millions $ 1,000 سن : 43 ازدواج کرده و طلاق گرفته تعداد فرزند : 3 شغل : نویسنده (خالق هری پاتر)
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:5 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با کدامین رو ما روز شمارش باشیم؟؟ عصرها منتظر صبح وصالش باشیم ؟؟ سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است . آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم ؟! اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید . به گمانم که بنا نیست که جمله رکابش باشیم .
نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی . به حباب لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ها میمانند ... لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز ... من نميدانم و همين درد مرا سخت مي آزارد كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر در تكاپوهايش -چيزي از معجزه آن سوتر- ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلي دارد چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است و نمي داند در يك لبخند چه شگفتي هايي پنهان است من برانم كه خوب بودن -به خدا - سهل ترين كار است و نميدانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است و همين درد مرا سخت مي آزارد فريدون مشيري ... خداوندا دردم را بیشتر کن زخمم را چرکین تر و تبم را تند تر و چنینم نگهدار ، مبادا که آرامش فراموشی بیاورد خداوندا اگر داشتن ذلیل داشتنم می کند ، ندارم کن اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند ، بیکارم کن اگر اندیشه ی خیانت به یاران بر سرم افتاد ، بر سر دارم کن اگر به لحظه ی غفلتی در افتادم ، پیش از سقوط هشیارم کن اگر رنج بیماران لحظه ای از دلم بیرون رفت ، سخت و بی ترحم بیمارم کن خداوندا از پاداش معافم کن از بخشش ناامیدم کن از بهشت مایوسم کن تا هر چه می کنم به سودای انعام تو نباشد خداوندا خوارم کن اما ... مردم آزارم مکن ... |
| آرشیو موضوعی |
|
رازهای زندگی و موفقیت مناسبت ها زبان حضرت ولی عصر (عج) گوناگون عاشقانه ها نغمه ها ترفند کلیپ موبایل طنز (سیاسی ، ورزشی ...) بیوگرافی بازیگران و ... درآمد نرم افزار پزشکی |
| نویسندگان |
|
رضا زینب |
|
RSS
|