![]() |
![]() |
|
| کافی نت کیمیا نت |
|
پوریا پور سرخ همگی در ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:40 توسط رضا |
|
|
«ابراهام لينکلن» گفته است اغلب مردم تقريباً به همان اندازه اي شاد هستند که انتظارش را دارند. در واقع آنچه که در زندگي براي ما رخ مي دهد آنقدر ها تعيين کننده شادي ما نيست، بلکه بيشتر نوع واکنش ما نسبت به آن رخدادهاست که نقش تعيين کننده دارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:26 توسط رضا |
|
|
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : نه خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. *من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد* خدا گفت : نه خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خدا گفت : نه خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی. خدا گفت : نه خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب)) شاد باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:8 توسط رضا |
|
|
خدایا! به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه های میان بر را نشان بده. خدایا! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان ماده خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد. خدایا! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیت ، دوست داشتن بی آنكه دوست بداند ، روزی كن! خدایا! مرا با ابتذال به آرامش و خوشبختی مكشان ! اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا كن ! لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عزیز به جانم ریز! خدایا! اندیشه و احساس مرا به حدی پایین میاور كه زرنگی های حقیر و پستی های نكبت بار و پلید شبه آدم های اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست می دارم بزرگواری گول خور باشم تا ، همچون اینان ، كوچكواری گول زن! دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:53 توسط رضا |
|
|
می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:43 توسط رضا |
|
|
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.
لطفاً آمین بگوئید: بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:49 توسط رضا |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم. تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید . می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم. می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره . ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!! حالا من چه بگم به ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 21:9 توسط رضا |
|
|
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید. مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد. ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم. مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود. مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود... چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم. چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت. اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ میگوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ” شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانهای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند. جمله روز : باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:15 توسط رضا |
|
|
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم. نظر بدین خب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:19 توسط رضا |
|
|
عصر یک جمعه دلگیر ،دلم گفت بنویسم از یک عشق
عشقی که به اخلاص نرسیده است غم عشقی که به منزل نرسیده! عشق به مقصود نرسیده است زخمم نمک خورده بال و پرم سوخت که؛ زمین خورده تنم،سوخته از بار گناه است سرم پایین از شرم، کمر خم از بار گناه است... پس تو کجایی ؟ دلنگرانم ... !
دلم در پی سویت .... چشم نگرانست کجایی مرحم زخمم...؟ تو کجایی ای گل نرگِس زهرا(س) شده ام باز هوایی..توکجایی؟ نشوم گمگشته بی صاحب ؟!؟ پس تو کجایی؟ بیا آقا گمگشته راهم ... پرگناه بی سر سامانم ... .... آقا مگر این عشق ارباب ندارد؟ مگر این دل زخم خورده درمان ندارد؟ بیا ای مرحم جانــــــــم عصر این جمعه دلگیر تــــــو را به جان مادرت ... رهایم نکن آقا دلم پرگناه است با دل آواره شدم سنگ ؛ چاره ندارم... آه شکستم... شکستم ... شکستم.. ه ه ه ه ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:32 توسط رضا |
|
|
مقام : 1 ارزش خالص دارایی : millions $ 1,500 سن : 52 مجرد شغل : مجری تلویزیونی
J.K. Rowling مقام : 2 ارزش خالص دارایی : millions $ 1,000 سن : 43 ازدواج کرده و طلاق گرفته تعداد فرزند : 3 شغل : نویسنده (خالق هری پاتر)
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:5 توسط رضا |
|
|
1) خود را بشناسید: امروزه پیشنهاد سقراط كه در قرن پنجم قبل از میلاد در آن متنی بر خودشناسی ارائه شد به قوت خود پا برجاست. اهداف، احساسات و محدودیت های خویش را بشناسید و با آرامش با آنها برخورد نمایید. خواه از طریق مطالعه، خواه از طریق اندیشیدن و تفكر. سعی نمایید بعضی از راههایی كه باعث شناخت شما از خودتان و اینكه چه چیزهایی شما را خوشحال میكند، پیدا كنید. چنانچه به این توصیه عمل كنید، بهتر قادر به كنترل زندگی و مشكلات پیش روی خود خواهید بود. نظرتون؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:23 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:32 توسط رضا |
|
|
به نظر شما اگر شوهر آدم مهندس کامپیوتر باشه زندگی چه شکلی میشه :
شوهر: سلام،من Log in کردم. زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟ شوهر: Bad command or File name زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم! شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟ شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من. شوهر: Access Denied زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود. شوهر: Data Type Mismatch زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی. شوهر: By Default زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم. شوهر: Low Disk Space , Hard Disk Full زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟ شوهر: Unknown Virus Detected زن: خب مادرم چی؟ شوهر: Your system Infected By Trojan ! زن: و رابطه تو با رئیست؟ شوهر: The only User with Write Permission زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟ شوهر: Too Many Parameters,Windows Can Not Execute This Program ! زن: خوب پس منم میرم خونه بابام. شوهر: ,Dont Send Error !?? Program Performed Illegal Operation, It will be Closed زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم! شوهر: Close all Programs and Logout for another User زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم. شوهر: Please Install New Service Pack Or Obtain New Version |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:21 توسط رضا |
|
|
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد... سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد... جمله روز : بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند، آموخته های کهنه رادور بریزند ،ودوباره بیاموزند . الوین تافلر نظر بدین لطفا |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:20 توسط رضا |
|
![]() تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممكن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟» ![]()
صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را كه فرستادی، دیدیم!» آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند! برای تمام چیزهای منفی كه ما بخود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد، تو گفتی «آن غیر ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممكن است»، تو گفتی «هیچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»، تو گفتی «من نمیتوان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم كرد»، تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»، تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد كرد»، ![]() تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»، تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من کنارت هستم»، تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «به من تکیه کن»، تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، تو گفتی «من احساس تنهایی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»، منبع : موفقیت این متن را به دیگران نیز بگویید، شاید یكی از دوستان شما هم اكنون احساس میكند كه كلبه اش در حال سوختن است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:20 توسط رضا |
|
|
«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ... وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!! وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!» مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! » امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است : همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم... از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي جمله روز : پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق (وينستون چرچيل ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:18 توسط رضا |
|
|
علاقمندان کامپیوترهای قابل حمل (Portable Computer) که در ادبیات عامیانه؛ لپ تاپ خطاب می شوند، ظرف سه چهار سال اخیر تغییرات شگرفی را در زمینه استفاده از تکنولوژی های جدید و البته طراحی های خلاقانه شاهد بودند. دسته بندی دستگاه های لپ تاپ در همین ایام هم پوشانی بسیاری پیدا کرده و به جرات می توان گفت که تعریف دوباره ای را طلب می کند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:35 توسط رضا |
|
|
هر شب، شب قدر است اگر قدر بداني!
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است
دو شب از شبهای قدر گذشت،و امشب آخرین و موثق ترین شب قدر است امشب پرونده یکساله انسانها مورد بررسی قرار گرفته و سرنوشت یکسال بعد آدمی رقم میخوره امیدوارم امشب هر چقدر میتونید از خداوند عزوجل طلب استغفار کرده و سرنوشت و تقدیر خوبی از خدا طلب کنیم هر کسی تو زندگیش مشکلی داره؛گرفتاری ،بیماری ،آرزو و ........... امشب بهترین زمان برای رفع حاجات هستش ،خدای بزرگ هم اینقدر بنده هاشو دوست داره که هیچ کسی را نا امید از در خانه اش باز نمیگردونه امشب تو احیاتون زمانی که دلتون شکست ،اشکهای پاکتون سرازیر شد،ازتون خواهش میکنم،بنده حقیر را هم دعا کنید،نمیدونید اندازه یه دنیا تو دلم غم توشه شدیداً ملتمس دعا هستم و منم شما را حتماً دعا میکنم.اینطوری خدا بهتر حاجت بنده هاشو میده اعمال شب بیست و سوم در ادامه مطلب التماس دعا ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:20 توسط رضا |
|
|
راز موفّقیت از زبان سقراط!
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:25 توسط رضا |
|
|
شهادت مولی الموحدین حضرت امیرالمومنین را خدمت شما سروران تسلیت گفته و از خداوند متعال سلامتی آقا امام زمان را خواستاریم.امیدورام که در این شبهای قدر مورد آمرزش خداوند قرار گرفته و پرونده سیاه ما بندگان را از گناه پاک کرده و بهترین سرنوشت و تقدیر را برای ما بندگانش رقم بزند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:53 توسط رضا |
|
|
معناي سيزده جمله كليدي پزشكان!
اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:50 توسط رضا |
|
|
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:1 توسط رضا |
|
|
۱) سیب
*محتویات:سیب سرشار از آنتی اکسیدان هایی مثل کورستین است.همچنین حاوی فیبرهای قابل حل مثل پکتین می باشد.
* محتویات: آوکادو حاوی مقدار قابل توجهی فیبر است و حتی بیش از موز پتاسیم در خود دارد.
*محتویات: موز حاوی مقدار زیادی پتاسیم،منیزیم و فلیت است.
* محتویات: تخم مرغ حاوی مقدار قابل توجهی کولین، پروتئین، کاروتینوئید و زآکسانتین می باشد.
*محتویات: سیر هم حاوی مقدار زیادی از آنتی اکسیدان ها می باشد.
* محتویات: حاوی مقدار زیادی فیبر قابل حل می باشد.
*محتویات: گردو حاوی مقدار قابل توجهی اسید چرب امگا ۳ است.
* محتویات: حاوی هورمون های گیاهی ایزوفلاون می باشد.
* محتویات: انگور قرمز حاوی آنتی اکسیدان های قوی کاتچین و نوعی پلی فنول به نام رسیراترول می باشد.
*محتویات: اسفناج یکی از سالم ترین سبزیجات به حساب می آید.به اندازه ی سیر در خود آنتی اکسیدان داشته و منبع خوبی برای اسید فولیک و ویتامین های A و C به شمار می رود.
* محتویات: رازیانه که جزء سبزیجات ایتالیایی است،حاوی مقدار زیادی ویتامین A،کلسیم،پتاسیم و آهن می باشد.
حال که با فواید این مواد غذایی آشنا شدید،بهتر است که حتماً آنها را در برنامه غذاییتان بگنجانید تا همیشه سالم مانده و عمری طولانی داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:25 توسط رضا |
|
|
زن سیاسی: شك نداشته باشید كه تا 100 سال بعد رئیسجمهور ایران یك زن خواهد بود! حتی اگر رقبای مذكر آنها وعدۀ ماهی Xهزار تومان را بدهند یا بخواهند سربازی را به شغل تبدیل كنند یا با شعار دولت فرهنگی و فرهنگ غیردولتی جلو بیایند و بالاخره حتی اگر دست به افشاگری بزنند! چند وقت پیش هم نبیرۀ «نوسترداموس» كه اتفاقا خودش هم یك زن است، در اینباره با شبكۀ BBC Persian گفت و گو كرده و فرموده است: «رئیسجمهور ایران در سال 1488 بدون تردید زنی است با مانتو، روسری و كیف و كفش شكلاتی!»
زن فرهنگی_ادبی_هنری: @ تمامی اساتید دانشگاهها، معلمان و دبیران مدارس كلهم در یك طرح غنیسازی(!) تبدیل به زنان تخصیلكرده و حق ضایع شده_این تركیب كاملا جدید و ساختگی است!_ میشوند و یك مصوبه هم منتشر میكنند كه: «مردها به هیچوجه حق تدریس در هیچ مكان عملی را نخواهند داشت؛ حتی شما شوهر عزیز!» @ پرفروش ترین كتاب سال 1488 رمانی است به قلم زنی مثلا به نام «بلقیس پیرزاد»! محتوای این كتاب هم احتمالا دربارۀ این است كه: «من بعد مردها باید تمام كارهای خانه را انجام بدهند و زنها حتی نباید زحمت خاموش كردن یك چراغ_با توجه به سال الگوی مصرف: ترجیحا كممصرف!_ را به خودشان بدهند! چه معنی داره آخه؟! دِ هَه...!» @ نسل كارگردانهای مرد به طور كل منقرض میشود! چون زنها در یك اقدام ضربتی روی سینمای ایران چنبره میزنند و برای لحظهای حتی از جای خود تكان نمیخورند. به نظر میرسد كه حتی «اصغر فرهادی» _كه تا آنموقع برای خودش بیشتر از اینی كه هست، كسی شده_ با تهدید جدی یكی از كارگردانهای مدعی فمنیستی _كه ظاهرا معروفترین فیلمش هم «شوهر بس!» است_ برای حفظ جان خودش از این عرصۀ زنانه كنار میكشد!
زن اجتماعی: مهریۀ زنان به احترام «رابعه بنت كعب»_از شاعران مونث قرن چهارم_ به اندازۀ سن شاعرۀ مذكوره تا سال 1488 محسوب میگردد! عروسی زنان تنها در برج میلاد، ایفل و امثالهم برگزار میشود و بالاخره اینكه تمامی مردها خانهدار و منزوی و تمامی زنها به شدت اجتماعی و به شدت كارمند میشوند. با این وجود اصلا بعید نیست كه تا 100 سال بعد، با توجه به پیشرفت علم پزشكی، دنیا وارونه بشود و من بعد حتی مردها به جای زنها وضع حمل كنند!
زن فضایی: «انوشه انصاری» با نگارش مقالهای با عنوان همه جای جهان سرای زن است! موفق به دریافت جایزۀ نوبل میشود و سپس با پولی كه از این جایزه به دست آورده و همچنین اموال منقول و غیرمنقول(!) خودش و همسرش همۀ سیارههای فضایی را خریداری میكند و حتی نام برخی از سیارهها را كه زمخت و مذكر به نظر میرسند مثل «مریخ» یا «پلوتون» به «آرمیتا» و «ایلگار» تغییر میدهد! مثلا موخره: لازم به ذكر است كه نویسندۀ این مطلب میتوانست زن هزار و چهارصد و هشتاد و هشتی را در خیلی دیگر از زمینههای دیگر هم تصور كند اما واقعیت این است كه تا همین الانش هم هیچ تضمینی برای حفظ جان وی داده نشده و بدیهی است كه بیش از این دلش نمیخواهد با زبان سرخش، سر شو را به باد بده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:33 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی . به حباب لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ها میمانند ... لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
من نميدانم و همين درد مرا سخت مي آزارد كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر در تكاپوهايش -چيزي از معجزه آن سوتر- ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلي دارد چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است و نمي داند در يك لبخند چه شگفتي هايي پنهان است من برانم كه خوب بودن -به خدا - سهل ترين كار است و نميدانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است و همين درد مرا سخت مي آزارد فريدون مشيري |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
رازهای زندگی و موفقیت زبان حضرت ولی عصر (عج) گوناگون عاشقانه ها نغمه ها ترفند کلیپ موبایل طنز (سیاسی ، ورزشی ...) بیوگرافی بازیگران و ... درآمد نرم افزار پزشکی |
| نویسندگان |
|
رضا زینب |
|
RSS
|